تبليغاتX
مهرانه


مهرانه

کلبه هایی رویایی در دل طبیعت

گروه اینترنتی شادینه - برای عضویت کلیک نمایید

گروه اینترنتی شادینه - برای عضویت کلیک نمایید

گروه اینترنتی شادینه - برای عضویت کلیک نمایید

گروه اینترنتی شادینه - برای عضویت کلیک نمایید

گروه اینترنتی شادینه - برای عضویت کلیک نمایید

گروه اینترنتی شادینه - برای عضویت کلیک نمایید

گروه اینترنتی شادینه - برای عضویت کلیک نمایید

گروه اینترنتی شادینه - برای عضویت کلیک نمایید

گروه اینترنتی شادینه - برای عضویت کلیک نمایید

گروه اینترنتی شادینه - برای عضویت کلیک نمایید

گروه اینترنتی شادینه - برای عضویت کلیک نمایید

گروه اینترنتی شادینه - برای عضویت کلیک نمایید

گروه اینترنتی شادینه - برای عضویت کلیک نمایید

گروه اینترنتی شادینه - برای عضویت کلیک نمایید

گروه اینترنتی شادینه - برای عضویت کلیک نمایید

گروه اینترنتی شادینه - برای عضویت کلیک نمایید

گروه اینترنتی شادینه - برای عضویت کلیک نمایید

گروه اینترنتی شادینه - برای عضویت کلیک نمایید

گروه اینترنتی شادینه - برای عضویت کلیک نمایید

گروه اینترنتی شادینه - برای عضویت کلیک نمایید

گروه اینترنتی شادینه - برای عضویت کلیک نمایید

گروه اینترنتی شادینه - برای عضویت کلیک نمایید

گروه اینترنتی شادینه - برای عضویت کلیک نمایید

گروه اینترنتی شادینه - برای عضویت کلیک نمایید

گروه اینترنتی شادینه - برای عضویت کلیک نمایید

گروه اینترنتی شادینه - برای عضویت کلیک نمایید

گروه اینترنتی شادینه - برای عضویت کلیک نمایید

گروه اینترنتی شادینه - برای عضویت کلیک نمایید

گروه اینترنتی شادینه - برای عضویت کلیک نمایید

گروه اینترنتی شادینه - برای عضویت کلیک نمایید

گروه اینترنتی شادینه - برای عضویت کلیک نمایید

گروه اینترنتی شادینه - برای عضویت کلیک نمایید

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 14:59 توسط مهرانه | |

فرق دخترها و پسرها, فرق دست خط زنها با مردها, فرق مردان و زنان

فرق بین دختران و پسران ایرانی

بلوغ :
زنان بسیار سریعتر از مردان بالغ میشوند. اغلب دختران ۱۷ ساله میتوانند مانند یک انسان بالغ رفتار کنند. اغلب پسران ۱۷ ساله هنوز در عالم کودکانه بسر برده و رفتارهای ناپخته دارند. به همین دلیل است که اکثر دوستی های دوران دبیرستان به ندرت سرانجام پیدا میکنند.
قهوه تلخ:
فرض کنید چند زن و مرد در اتاقی نشته اند و ناگهان سریال قهوه تلخ شروع به پخش می شود. مردها فورا هیجان زده شده و شروع به خنده و همهمه میکنند، و حتی ممکن است ادای جهانگیر شاه دو لو را نیز درآورند. زنان چشمانشان را برگردانده و با گله و شکایت منتظر تمام شدنش میشوند.
دست خط:
مردها زیاد به دکوراسیون دست خطشان اهمیت نمیدهند. آنها از روش “خرچنگ غورباقه” استفاده میکنند. زنان از قلم های خوشبو و رنگارنگ استفاده کرده و به “ی” ها و “ن” ها قوس زیبایی میدهند. خواندن متنی که توسط یک زن نوشته شده، رنجی شاهانه است. حتی وقتی می خواهد ترکتان کند، در انتهای یادداشت یک شکلک در انتها آن میکشد.

حمام:
یک مرد حداکثر ۶ قلم جنس در حمام خود دارد – مسواک، خمیر دندان، خمیر اصلاح، خود تراش، یک قالب صابون و یک حوله. در حمام متعلق به یک زن معمولی بطور متوسط ۴۳۷ قلم جنس وجود دارد. یک مرد قادر نخواهد بود اغلب این اقلام را شناسایی کند.
خواروبار:
یک زن لیستی از جنسهای مورد نیازش را تهیه نموده و برای خریدن آنها به فروشگاه میرود. یک مرد آنقدر صبر میکند تا محتویات یخچال ته بکشد و سیب زمینی ها جوانه بزنند. آنگاه بسراغ خرید میرود. او هر چیزی را که خوب بنظر برسر می خرد.
بیرون رفتن:
وقتی مردی میگوید که برای بیرون رفتن حاضر است، یعنی برای بیرون رفتن حاضر است. وقتی زنی میگوید که برای بیرون رفتن حاضر است، یعنی ۴ ساعت بعد وقتی آرایشش تمام شد، آماده خواهد بود.
گربه:
زنان عاشق گربه هستند. مردان میگویند گربه ها را دوست دارند، اما در نبود زنان با لگد آنها را به بیرون پرتاب میکنند.

فرق بین دختران و پسران ایرانی

آینه:
مردها خودبین و مغرور هستند، آنها خودشان را در آینه چک میکنند. زنان بامزه اند، آنها تصویر خود را در هر سطح صیقلی بازدید میکنند — آینه، قاشق، پنجره های فروشگاه، برشته کننده ها، سر طاس آقای زلفیان…
تلفن:
مردان تلفن را به عنوان یک وسیله ارتباطی برای ارسال پیامهای کوتاه و ضروری به دیگران در نظر میگیرند. یک زن و دوستش می توانند به مدت دو هفته با هم باشند و بعد از جدا شدن و رسیدن به خانه، تلفن را برداشته و به مدت سه ساعت دیگر با هم شروع به صحبت کنند.
آدرس یابی:
وقتی یک زن در حال رانندگی احساس میکند که راه را گم کرده، کنار یک فروشگاه توقف کرده و از کسی که وارد است آدرس صحیح را میپرسد. مردان این را به نشانه ضعف میدانند. آنها هرگز برای پرسیدن آدرس نمی ایستند و به مدت دو ساعت به دور خودشان میچرخند و چیزهایی شبیه این میگویند: “فکر کنم یه راه بهتر پیدا کردم،” و “میدونم که باید همین نزدیکی باشه، اون مغازه طلا فروشی رو میشناسم.”
پذیرش اشتباه:
زنان بعضی اوقات قبول میکنند که اشتباه کردند. آخرین مردی که اشتباهش را پذیرفته ۲۵ قرن پیش از دنیا رفته است.
فرزند:
یک زن همه چیز را در مورد فرزندش می داند: قرارهای دکتر، مسابقات فوتبال، دوستان نزدیک و صمیمی، قرارهای رمانتیک، غذاهای مورد علاقه، اسرار، آرزوها و رویاها. یک مرد بطور سربسته و مبهم فقط میداند برخی افراد کم سن و سال هم در خانه زندگی میکنند.
لباس شیک پوشیدن:
یک زن برای رفتن به خرید، آب دادن به گلهای باغچه، بیرون گذاشتن سطل زباله و گرفتن بسته پستی لباس شیک می پوشد. یک مرد فقط هنگام رفتن به عروسی و یا مراسم ترحیم لباس رسمی برتن میکند.
شستن لباسها:
زنان هر چند روز یک بار لباسهایشان را میشویند. مردها تک تک لباس های موجود در کمد، حتی روپوش و اونیفرم جراحی هشت سال پیش خود را می پوشند و هنگامیکه لباس تمیزی باقی نماند، یک لباس کثیف بر تن نموده و کوه ایجاد شده از لباسهای چرک خود را با آژانس به خشک شویی منتقل میکنند.
عروسی:
هنگام یاد کردن از عروسی ها، زنان در مورد “مراسم جشن” صحبت میکنند، مردان درباره “میهمانی های دوران مجردی.”
اسباب بازی:
دختران کوچک عاشق عروسک بازی هستند و وقتی به سن ۱۱ یا ۱۲ سالگی میرسند علاقه شان را از دست میدهند. مردان هیچگاه از فکر اسباب بازی رها نمیشوند.
با بالا رفتن سن آنها اسباب بازی هایشان نیز گران قیمت تر و پیچیده تر میشوند.
نمونه های از اسباب بازیهای مردان: تلویزیون های مینیاتوری و کوچک، تلفنهای اتومبیل، مخلوط کن و آب میوه گیری، اکولایزرهای گرافیکی، آدم آهنی های کنترلی، گیمهای ویدئویی،
هر چیزی که روشن و خاموش شده، سر و صدا کند و حداقل برای کار کردن به شش باتری نیاز داشته باشد.

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 14:7 توسط مهرانه | |

به  نام   خداوند   پروانه ها

خداوند   جان  در  دل دانه ها

 

به نام   خداوند  يزدان  پاك

خداوندحاضردراين آب و خاك

 

نگو قبله و آسمان جاي ِ او

همين جا نشسته، همين روبرو

 

نكن درخيالت چنان و چنين

خدا را  به  لبخند كودك  ببين

 

ميان   نفسهاي    گرم   پدر

به   مادر،  بزرگيِّ  او  معتبر

 

قلم تا برقصد بدان بي گمان

خدا مي نوازد به ناقوس جان

 

به دريا كه آرامش لحظه هاست

همان  حكمت  ذات  پاك خداست

 

به نام خداوند خورشيدونور

به شب ماندگانش چراغ عبور

 

خداوند  دانا  به  سرِّ  نهان

نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 12:41 توسط مهرانه | |

به نام یکانه عشق جاویدان


هر کس به طریقی دل ما می شکند             بیگانه جدا دوست جدا می شکند


بیگانه اگر می شکند حرفی نیست               از دوست بژرسید که چرا می شکند


شکست دلم کسی صدایش نشنید              آری دل مرد بی صدا می شکند

نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 14:16 توسط مهرانه | |

 

 

ماهیها چقدر اشتباه می کنند.

 

قلاب، علامت کدامین سوال است که بدان پاسخ می دهند؟

 

آزمون زندگی ما پر از قلاب هاییست که وقتی اسیر طعمه اش می شویم تازه می فهمیم 

 

ماهی ها چقدربی تقصیرند...!!  

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 12:1 توسط مهرانه | |

آدمهاي ساده را دوست دارم.
همان ها که بدي هيچ کس را باور ندارند.
همان ها که براي همه لبخند دارند.
همان ها که هميشه هستند، براي همه هستند.
آدمهاي ساده را بايد مثل يک تابلوي نقاشي ساعتها تماشا کرد؛
عمرشان کوتاه است.
بسکه هر کسي از راه مي رسد
يا ازشان سوء استفاده مي کند
يا زمينشان ميزند
يا درس ساده نبودن بهشان مي دهد.
آدم هاي ساده را دوست دارم.
بوي ناب “ آدم” مي دهند


شِکـْـــلـَکْ هآے خآنـــومے

نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 15:3 توسط مهرانه | |

تقدیم به کسی که خیلی دوستش دارم.....

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه

خودت میدونی عادت نیست،فقط دوست داشتن محضه

 

کنارم هستی و بازم بهانه هامو میگیرم

میگم وای،چقدر سرده میام دستاتو میگیرم

 

یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم

از اینجا تا دم در هم بری دلشوره میگرم

 

فقط تو فکر این عشقم،تو فکر بودن با هم

محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم

 

میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم

روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوستت دارم

 

تو هم مثل منی انگار،از این دلتنگی ها داری

تو هم از بس منو میخوای

یه جورایی خود آزاری

                           یه جورایی خود آزاری...

 

کنارم و هستی انگار همین نزدیکیاست دریا

مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا

 

قشنگه ردپای عشق بیا بیا این چتر زیر برف

اگه حال منو داری میفهمی یعنی چی این حرف...

تقدیم به او که یادش در لحظه لحظه زندگیم جاریست

نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 23:35 توسط مهرانه | |

مگه میشه فاطمیه اشکامون رو در نیاره
تقصیر چشمای ما نیست، نام زهرا گریه داره
مگه میشه فاطمیه دل آقامون نگیره
ظهر نجوا کنه غم رو، نکنه خورشید بمیره
اشک و آه و ناله ، بیقرار شده ستاره
کوچه و سیلی و مادر ذکر ماه آسمونه...

******

خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است. باز دیدم که فاطمه نیست.

نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست.

فاطمه فاطمه است

نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:40 توسط مهرانه | |

كاش مي شد سرزمين عشق را

در ميان گام ها تقسيم كرد

 كاش مي شد با نگاه شاپرك

عشق را بر آسمان تفهيم كرد

 كاش مي شد با دو چشم عاطفه

قلب سرد آسمان را ناز كرد

كاش مي شد با پري از برگ ياس

تا طلوع سرخ گل پرواز كرد

 كاش مي شد با نسيم شا مگاه

 برگ زرد ياس ها را رنگ كرد

كاش مي شد با خزان قلب ها

مثل دشمن عاشقانه جنگ كرد

كاش مي شد در سكوت دشت شب

ناله ي غمگين باران را شنيد

بعد ، دست قطره ها يش را گرفت

تا بها ر آرزوها پر كشيد

كاش مي شد مثل يك حس لطيف

لابه لاي آسمان پرنور شد

 كاش مي شد چا در شب را كشيد

 از نقاب شوم ظلمت دور شد

كاش مي شد از ميا ن ژاله ها

جرعه اي از مهر با ني را چشيد

در جواب خوبها جان هديه داد

 سختي و نا مهرباني را شنيد

http://axabad.persiangig.com/gol/ShowLeu0.jpg

كاش مي شد با محبت خا نه سا خت

 يك اطاقش را به مرواريد داد

كاش مي شد آسما ن مهر را

 خانه كرد و به گل خورشيد داد

 كاش مي شد بر تمام مردمان

 پيشوند نام انسان را گذاشت

كاش مي شد كه دلي راشا دكرد

برآب خشكيده اي يك غنچه كاشت

 كاش مي شد با كلامي سرخ و سبز

 يك دل غمديده راتسكين دهم

كاش مي شد درطلوع ياس ها

به صنوبر يك سبد نسرين دهم

http://img1.imensagens.com/es/hermosas-flores/12.gif

 

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 15:42 توسط مهرانه | |

يا مقلب القلوب و الأبصار

يا مدبر اليل و النهار

يا محول الحول و الأحوال

حول حالنا الي أحسن الحال

یا نور یا قدّوس

یا الهی و سیّدی و ربّی

ظلمت نفسی

من لی غیرک .

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 23:26 توسط مهرانه | |

زندگی آرام است، مثل آرامش یک خواب بلند.

زندگی شیرین است، مثل شیرینی یک روز قشنگ.

زندگی رویایی است، مثل رویای ِیکی کودک ناز.

زندگی زیبایی است، مثل زیبایی یک غنچه ی باز.

زندگی تک تک این ساعتهاست، زندگی چرخش این عقربه هاست،

زندگی راز دل مادر من...

زندگی پینه ی دست پدر است، زندگی مثل زمان در گذر...

نوشته شده در پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 23:6 توسط مهرانه | |

شرلوك هلمز كارآگاه معروف و معاونش واتسون

رفته بودند صحرا نوردي و شب هم چادري زدند و

زير آن خوابيدند.

نيمه هاي شب هولمز بيدار شد و آسمان را

نگريست. بعد واتسون را بيدار كرد و گفت:

«نگاهي به آن بالا بينداز و بگو چه مي

بيني؟»واتسون گفت: «ميليون ها ستاره.»هولمز

گفت: «چه نتيجه اي مي گيري؟»واتسون گفت: «از

لحاظ روحاني نتيجه مي گيريم كه خداوند بزرگ است

و ما چقدر در اين دنيا حقيريم. از لحاظ ستاره

شناسي نتيجه مي گيريم كه زهره در برج مشتري

است، پس بايد اوايل تابستان باشد. از لحاظ

فيزيكي نتيجه مي گيريم كه مريخ در محاذات قطب

است، پس ساعت بايد سه نيمه شب باشد.

شرلوك هلمز قدري فكر كرد و گفت:«واتسون تو

احمقي بيش نيستي. نتيجه اول و مهمي كه بايد

بگيري اين است كه چادر ما را دزديده اند!»‍‍
 
در زندگي همه ما گاهي اوقات، بهترين و ساده ترين جواب و

راه حل وجود دارد ولي اين قدر به دور دست ها نگاه مي

كنيم يا سعي مي كنيم پيچيده فكركنيم كه آن جواب ساده

را نمي بينيم

نوشته شده در جمعه هفدهم دی 1389ساعت 1:51 توسط مهرانه | |

اينگونه زندگي کنيم : 

ساده اما زيبا، 

مصمم اما بي خيال، 

متواضع اما سربلند، 

مهربان اما جدي، 

سبز اما بي ريا، 

عاشق اما عاقل 



======================

از کسي که دوستش داري، ساده دست نکش شايد ديگر هيچکس را

مثل اون دوست نداشته باشي، از کسي هم که دوستت دارد به آساني

نگذر شايد هيچوقت هيچکس را مثل تو دوست نداشته باشد.


======================

زندگي در قلب من طوفان غم دارد ولي 

خنده بر لب مي زنم تا کس نداند راز من 

در سراشيبي که نامش زندگيست 

با همه افتادگي ها مي روم 

مي روم شايد که در دشتي بزرگ 

بازيابم آنچه را گم كرده ام....



======================

غريبانه ترين لحظه تنهايي خويش چشمانم را به تو خواهم بخشيد تا

هيچ گاه به پاکي عشقمان شک نکني ): تكيه به شونه هام نكن... من

از تو افتاده ترم.... ما كه به هم نميرسيم... بسه ديگه! بذار برم.....

كي گفته بود به جرم عشق؟ يه عمري پرپرت كنم... يه گوشه اي كنج

قفس... چادر غم سرت كنم.... من نه قلندر ميشوم.... نه قهرمان قصه

ها.... نه بردهء حلقه به گوش.... نه مثل اون فرشته ها... من

عاشقم... همينو بس! غصه نداره... بي كسيم


======================

نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 23:15 توسط مهرانه | |

  بسم الله الرحمن الرحیم  
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 23:44 توسط مهرانه | |

           هفت پند مولانا

 

۱) در بخشیدن خطای دیگران مانند شب باش.

 

۲) در فروتنی مانند زمین باش.

 

۳) در مهر و دوستی مانند خورشید باش.

 

۴) هنگام خشم و غضب مانند کوه باش.

 

۵) در سخاوت و کمک به دیگران مانند رود باش.

 

۶) در هماهنگی و کنار آمدن با دیگران مانند دریا باش.

 

۷) خودت باش همانگونه که مینمایی....

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 12:30 توسط مهرانه | |

مغایرتهای زمان ما

 

ما امروز خانه های بزرگ اما خانواده های کو چکتر داریم:

راحتی بیشتر اما زمان کمتر.

****

مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر:آگاهی بیشتر اما

قدرت تشخیص کمتر داریم.

****

اگه دوست داشتید بقیه مطلب رو بخونید روی ادامه مطلب کلید کنید


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 11:10 توسط مهرانه | |

چی میشد اگر خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بده!!

 

چرا که دیروز ما وقت نکردیم از او تشکر کنیم...

 

چی میشد اگر خدا فردا دیگه ما رو هدایت نمیکرد!!!

 

چون امروز اطاعتش نکردیم...

 

چی میشد اگر خدا امروز با ما همراه نبود!!!

 

چرا که قادر به درکش نیستیم...

 

چی میشد دیگه هرگز شکوفا شدن گلی رو نمیدیدیم!!!

 

چرا که خدا بارون فرستاده بود گله کردیم...

 

چی میشد اگر خدا عشق و مراقبتش را از ما دریغ میکرد!!!

 

چرا که ما محبت ورزیدن به دیگران دریغ کردیم...

 

چی میشد اگر خدا کتابش رو از ما می گرفت!!!

 

چرا که امروز فرصت نکردیم بخونیمش...

 

چی میشد اگر خدا امروز به حرفهامون گوش نمیداد!!!

 

چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نکردیم....

 

چی میشد اگر خدا خواسته هامون رو بی پاسخ می گذشت!!!

 

چون فراموشش کردیم...

 

چی میشد اگر از این مطالب به سادگی بگذریم؟؟؟

 

کاش خودمون رو به خدا نزدیکتر میکردیم.......

نوشته شده در سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 12:8 توسط مهرانه | |

مدتها بود که گنجشک با خدا هیچ سخنی نمی گفت

 

فرشتگان سراغش را از خدا میگرفتند

 

و خدا هر بار به فرشتگان میگفت:

 

من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود

 

و یگانه قلبی که درد هایش را در خود نگه میدارد.

 

و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درختان دنیا نشست

 

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند........

 

گنجشک هیچ نگفت........

 

و خدا لب به سخن گشود و گفت:

 

با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.

 

گنجشک گفت:

 

لانه کوچکی داشتم!

 

آرمگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام!!

 

طوفانت آن را از من گرفت!...

 

تنها دارایی ام همان لانه محقر بود.که آن هم.....!!!

 

و سنگینی بغض راه را بر کلامش بست.....

 

سکوتی در عرش طنین انداز شد......

 

همه فرشتگان سر به زیر انداختند.

 

خدا گفت:

 

ماری در راه لانه ات بود و تو  خواب بودی.

 

به باد گفتم تا لانه ات را واژگون کند.

 

آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.

 

گنجشک.خیره در خدایی خدا مانده بود

 

خدا گفت:

 

و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم

 

و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی....!!

 

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ناگاه

 

چیزی در درونش فرو ریخت های های گریه هایش

 

 ملکوت خدا را پر کرد....

نوشته شده در شنبه هشتم آبان 1389ساعت 22:57 توسط مهرانه | |

تا دیروز فکر می کردم!!!!

 

چون گرفتاریم به خدا نمی رسیم

 

اما...

 

امروز فهمیدم چون به خدا نمی رسیم

 

 گرفتاریم.......

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 21:42 توسط مهرانه | |

یک پیام....
 
يک توپ بسکتبال تو دست من تقريباً 19 دلار مي ارزه .
 
يک توپ بسکتبال تو دست مايکل جوردن تقريباً 33
 
ميليون دلار مي ارزه.
                      
                      بستگي داره تو دست کي باشه .
 
...
 
يک توپ بيس بال تو دست من شايد 6 دلار بي ارزه .
 
يک توپ بيس بال تو دست راجر کلمن 4.75 ميليون دلار مي ارزه.
                    
                            بستگي داره تو دست کي باشه .
 
...
 
يک راکت تنيس تو دست من بدون استفاده است .
 
يک راکت تنيس تو دست فدرل ميليونها مي ارزه ...
                   
                           بستگي داره تو دست کي باشه .
 
...
 
يک عصا تو دست من مي تونه يه سگ هار رو دور کنه .
 
يک عصا تو دست موسي درياي بزرگ رو مي شکافه .
                  
                               بستگي داره تو دست کي باشه .
 
...
 
يک تيرکمون تو دست من يک اسباب بازي بچگانه است .
 
يک تيرکمون تو دست رابین هود يک اسلحه قدرتمنده .
                
                                  بستگي داره تو دست کي باشه .
 
...
 
دوتا ماهي و پنج تيکه نون تو دست من دوتا ساندويچ ماهي ميشه .
 
دوتا ماهي و پنج تيکه نون تو دستاي عيسي هزاران نفر
 
رو سير ميکنه .
                  
                                  بستگي داره تو دست کي باشه .
 
...
 
همونطور که مي بيني، بستگي داره تو دست کي باشه .
 
پس دلواپسي ها، نگراني ها، ترس ها، اميدها، روياها، خانواده ها و
 
نزديکانت رو به دستان خدا بسپار چون ...
                
                                بستگي داره تو دست کي باشه ....
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 11:20 توسط مهرانه | |

            برای زندگی وقت بگذارید....

 

برای خندیدین وقت بگذارید.....

 

زیرا موسیقی قلب شماست!!!

 

 

برای گریه کردین وقت بگذارید......

 

زیرا نشانه یک قلب بزرگ است!!!

 

 

برای خواندن وقت بگذارید....

 

زیرا منبع کسب دانش است!!!

 

 

برای گوش کردین وقت بگذارید....

 

زیرا نیروی هوش است!!!

 

 

برای فک کردن وقت بگذارید....

 

زیرا کلید موفقیت است!!!

 

 

برای بازی کردن وقت بگذارید....

 

زیرا یاد آور شادابی دوران کودکی

است!!!

 

 

برای رویا پردازی وقت بگذارید....

 

زیرا سر چشمه شادی است!!!

 

 

برای زندگی کردن وقت بگذارید....

 

زیرا زمان به سرعت میگذرد و هرگز باز

نمیگردد!!!

 

 

ماموریت ما در زندگی "بدون مشکل زیستن "

 نیست

 

"با انگیزه زیستن" است..

 

 

تنها به شادی در بهشت نیندیشید.

 

به خود بگویید رمز و راز حقیقت هر چه

 باشد

 

هدف امروز من درست زیستن در اینجا و اکنون

است...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 12:6 توسط مهرانه | |

چقدر سرم شلوغ شده....
 
نوشته شده در یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 21:51 توسط مهرانه | |

استادی از شاگردانش پرسید:

 

چرا وقتی مردم خشمگین هستند.صدایشان را بلند میکنند و با وجود

 

اینکه طرف مقابل کنارشان قرار دارد.سر هم داد میکشند.

 

شاگردان هر کدام جوابهایی داداند اما هیچکدام از پاسخ ها استاد را راضی نکرد.

 

سر انجام او چنین پاسخ داد: هنگامی که دو نفر از هم عصبانی هستند.قلبهایشان از

 

 یکدیگر

 

فاصله میگیرد.آنها برای اینکه فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند.

 

هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد.این فاصله بیشتر است و

 

آنها باید صدایشان را بلندتر کنند.

 

سپس استاد پرسید:

 

هنگامی که دو نفر عاشق یکدیگر باشند.چه اتفاقی میافتد؟

 

آنها سر هم داد نمیزنند بلکه خیلی به آرامی با هم صحبت می کنند.

 

چون قلبهایشان خیلی به هم نزدیک است.

 

استاد ادامه داد:

 

هنگامی که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد. چه اتفاقی میافتد؟

 

آنها حتی حرف معمولی هم با هم نمیزنند و فقط در گوش هم نجوا می کنند

 

و عشقشان باز هم به یکدیگربیشتر میشود.

 

سر انجام از نجوا کردن هم بی نیاز میشوند و فقط به یکدیگر نگاه میکنند.

 

این همنگام است که دیگر هیچ فاصله ای بین قلبهای آنها باقی نمانده باشد.

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 23:20 توسط مهرانه | |

    تنها چه تلخ بود.اگر حضور شیرین تو نبود؟

 

و بی کسی چه دشوار.اگر تو جای همه را پر نمیکردی؟

 

تنها کسی است که از داشتن محروم است!

    

           خودت را از خلوت ما دریغ مکن!

 

خدای من!

 

آن قدر تعابیر درست داشتن برای غیر تو مستعمل

 

 شده است که نمیدانم با کدام واژه بگویم:

 

                                                     دوستت دارم!

 

خدایا اگر تو نباشی.به که توان گفت حرفهایی را که

 

به هیچ کس نمیتوان گفت؟

 

مدعیان رفاقت. هر کدام تا نقطه ای همراهند.

 

       عده ای تا مرز مال.

 

      عده ای تا مرز آبرو

 

     عده ای تا مرز جان

 

و همگان تا مرز این جهان. تنها تویی که هماره

 

          میمانی. بمان

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 20:41 توسط مهرانه | |

وقتی دائم میگی گرفتارم .هیچ وقت آزاد نمیشی

 

وقتی دائم میگی وقت ندارم. بعد هیچ وقت زمان پیدا نمیکنی

 

وقتی دائم میگی فردا انجامش میدی.اونوقت فردای تو هیچ وقت نمیاد

 

وقتی صبها از خواب بیدار میشم.... ما دوتا انتخاب داریم

 

برگردیم بخوابیم رویا ببینیم یا بیدار بشیم و رویاهامون رو دنبال کنیم

 

انتخاب با شماست......

 

ما کسانی که به فکرمون هستن رو گریه می اندازیم....

 

ما گریه میکنیم برای کسایی که فکرمون نیستن.....

 

و ما به فکر کسایی هستیم که هیچ وقت برامون گریه نمیکنن....

 

این حقیقت زندگیه.....

 

عجیبه ولی حقیقت داره اگه این رو بفهمی.هیچ وقت برای تغییر دیر نیست

 

وقتی تو خوشی و شادی هستی عهد و پیمان نبند.

 

وقتی ناراحتی جواب نده

 

وقتی عصبانی هستی تصمیم نگیر

 

دوباره فکر کن..... عقلانه رفتار کن

 

زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست .امتحان ریشه هاست.....

 

ریشه هم هرگز اسیر باد نیست.زندگی مثل پیچک است انتهایش میرسد پیش خدا

نوشته شده در شنبه دهم مهر 1389ساعت 22:35 توسط مهرانه | |


 

شرمنده همه دوستان گلم هستم

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 15:25 توسط مهرانه | |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست